تو یه روز پاییزی.هوا سرده سرده.اون بیرون خیلی نمناکه.نشستم و فکر میکنم...
چقدر دلم می خواد که بشینم و نقاشی های رنگی بکشم مثل وقتی کوچیک بودم.

تو خونه باهامه.یکی هست که همیشه با من حرف میزنه.منم جوابشو میدم و باهاش حرف میزنم.احساس میکنم خیلی بهم نزدیکه.
نقاشی های رنگی...لباسای رنگی.همیشه میخوام برم بیرون دوست دارم لباسای رنگی بپوشم.دلم میخواد بچه باشم...
صورتی ، آبی ، قرمز ، نارنجی ...
همیشه رنگی مثل رنگین کمون.
یکی نشسته و به حرفای من گوش میده.من همیشه باهاش حرف میزنم خیلی دوسش دارم.خیلی زیاد...هر کاری که میکنم به من نگاه میکنه.احساس قشنگیه.
دلم میخواد بلند بلند بخندم .بدوم و بپرم.
بازی میکنم.با بچه ها بازی میکنم.
باهاشون میخندم و بازی میکنم.میگم و می خندم.
گاهی لپام سرخ میشه مثل لبو.مثل دختر کوچولویی خجالت میکشم و آب میشم...
اینجا تو دنیای من همه چیز قشنگه.حرفا ی قشنگ ...همه ی آدما خوبن.همه جا احترام هست. محبت و صفا و صمیمیت.


دوست دارم همه رو دوست داشته باشم.عاشق باشم.
برم پارک سرسره و تاب بازی کنم بالا و پایین بپرم.آبنبات چوبی بخورم.بستنی یخی...

دنیای من با آدم بزرگا فرق داره.
اینجا خدا هست.بوی خوبی میاد.اون بیرون سرده ، نمناکه اما خیلی قشنگه.بارون میاد و من بدون چتر می پرم زیر بارون.صورتمو میگیرم بالا و مثل همیشه عینکم خیس میشه.به خاطر این حس قشنگ می خوام جیغ بکشم...
اون بیرون جنگل و کوه و دریا.هر جا که میرم می دوم و می پرم.فکر میکنم به این همه قشنگی و خدا رو میبینم...
دنیای من قشنگه.
من همه ی اینا رو دوست دارم.
من دیوونه نیستم...
