به نام خدا
ديروز جمعه رفته بوديم تهران خونه ي مليكا.صبح ساعت 7:30 حركت كرديم.ساعت 9:30 تهران بوديم.قرار بود با هم بريم ديدن خاله نرگس چون مليكا عاشق خاله نرگسه.اولش كه مليكا رو ديدم خيلي تعجب كردم چون بار اول بود كه مي ديدمش.با هم رفتيم سر چهارراه كه نزديك بود يه ماشينه بزنه به ما.بعد از كلي معتل كردن يه دسته گل انتخاب كرديم و يه كارت هم روش زديم.اونو برديم خونه.به همراه مامانش رفتيم جام جم.وقتي رسيديم تعدادي بچه به همراه خانوادشون اونجا بودن كه مي خواستن برن بالا.وقتي برنامه شروع شد همون بچه اي كه پايين ديدمش توي تلويزيون بود.بعد از برنامه اومديم بيرون اما نه خاله نرگس اومده بود نه دايي كه من خيلي دوست داشتم ببينمش.فقط نيما بود.صبر كرديم تا بياد پايين چون بايد دسته گل و نامه اي كه نوشته بوديم مي داديم بهش تا بده به خاله نرگس.اومد پايين بچه ها دورش جمع شدن و عكس و فيلم مي گرفتن.ما هم اولش خواستيم باهاش عكس بگيريم گفت شما بزرگيد نميشه حراست گير ميده اما تا مليكا گفت من قبلاً با دايي عكس گرفتم و حراست چيزي نگفته گفت باشه.يه عكس با هم گرفتيم بعد ازش امضا گرفتيم صدا پيشه دادا و عروسك گردان ننه جون رو هم ديديم و اون آقايي كه تو برنامه ارگ مي زنه.از اون نگهبانه پرسيديم عمو پورنگ كجاست؟
گفت اونم هميشه از اين در مياد و ميره.اگه خدا بخواد دفعه بعد مي رم ديدن عمو.
بعد اومديم بيرون با مامان مليكا رفتيم جاتون خالي پيتزا خورديم روبه روي پارك ملت كه خيلي با صفا بود.
بعد مامانش خونه ي دوستش كار داشت.چند دقيقه هم رفتيم اونجا بعد اومديم خونه ي مليكا.باباي مليكا هم اومده بود.بهش سلام كردم گفت مامانت زنگ زده بود.بهشون زنگ زدم بابام گفت ما مي خوايم بريم دربند تو هم مياي گفتم با مليكا بيام گفت اگه مامانش اجازه ميده باشه.ازشون اجازه گرفتم با هم رفتيم دربند.خيلي خوش گذشت.اولش كلي رفتيم پياده روي تا وسطاي راه رفتيم دوباره برگشتيم پايين تو يه قهوه خونه نشستيم.اونجا چاي،نوشابه و ... خوريدم.پايين تر هم گردو خريديم جاي همه خالي.تازه با مليكا هم كلي عكس گرفتم كه هر وقت ظاهر شد مي ذارم ببينيد.راستي نماز ظهر رو تو پياده روي جام جم خوندم بدبختي نماز خونه نداشت.همون آقاهه هم تو اتاقش نماز خوند.حالا ديگه وقت نماز مغرب بود تا رسيديم خونه ي مليكا من مثلاً براي خداحافظي رفتم با مليكا تا دم در.زودي دويدم بالا نماز مغرب و عشا رو شكسته خوندم چون اگه به بابام مي گفتم مي گفت نه زود بيا بريم.دير شده.زودي نمازو خوندم با مليكا خداحافظي كردم بعد به سمت قزوين حركت كرديم.خيلي روز خوبي بود البته بدشانسي هم آوردم... .
حالا مي خوام براتون شعر جديد عمو رو بنويسم:
قيلي قيلي حوضك
خبر خبر شاپرك
رفتم وضو بگيرم
پر زدو رفت شاپرك
پر و پر و پر شاپرك
شكر خدا مي كنه
شايد كه مثل ماها
اونم دعا مي كنه
شاپركه نشسته
رو جا نماز مامان
اونم وضو گرفته
انگاري وقت اذان
كلاغ پرو گنجشك پر
تنبلي بچه ها پر
وقت نماز و دعا
هر چي كاره يه جا پر
پر و پر و پر شاپرك
شكر خدا مي كنه
شايد كه مثل ماها
اونم دعا مي كنه
ولادت حضرت عباس (ع) رو به همه ي مسلموناي دنيا به ويژه ايرانيان عزيز و عموي مهربونم و شما دوستاي گلم تبريك مي گم.همين طور روز جابناز بر همه ي خانواده ي شهدا مبارك باد.



ببخشيد كه سرتونو درد آوردم.راستي امروز يه بسته از طرف دوست خوبم ژاله به دستم رسيد كه توش يه نقاشي از خودش و يه عكس از عمو و دو تا عكس خودش يه رساله هم بود كه من نداشتم كادوي تولدم بود آخه 5 شهريور تولدمه منتظر يه جشن حسابي باشيد شما هم دعوتيد.
I Love You





امروز روز جشنه.مبعث پيامبر هست.انگار همين ديروز بود كه رفته بودم مدينه حرم پيغمبر.جاي همه خالي.خيلي خوش گذشت.به همين مناسبت چندتا عكس مي ذارم:










![]()
![]()










![]()
![]()
يه آهنگ هم از سامي يوسف درست كردم كه اگه مي خواي دانلود كني روش كليك كن:
معلم
ما زماني معلمي داشتيم
معلم معلمها
او دنيا را به سوي بهتر شدن تغيير داد
و ما را به مخلوقات بهتري تبديل کرد
آه خدايا، ما شرمنده خودمان هستيم
يقيناً ما به خودمان ظلم کردهايم
ما چه خواهيم گفت در مقابل او
آه معلم...
او محمد صليالله عليه و آله و سلم بود
محمد، مرد رحمت و شفقت
او محمد صليالله عليه و آله و سلم بود
محمد مرد رحمت و مرحمت
معلم همه انسانها
اباالقاسم
اي محبوب من، اي محمد(ص)
اي شفاعت کننده من، اي محمد(ص)
بهترين مخلوق خدا، محمد(ص)
اي مصطفي، اي رسول خدا
اي مصطفي، اي شفاعتکننده همه دنياها
او عبادت ميکرد وقتي همه خواب بودند
وقتي همه ميخوردند، او روزه بود
وقتي همه ميخنديدند، او ميگريست
تا آخرين نفس
تنها آرزوي او براي ما اين بود
که پيروز باشيم و کامياب
اي معلم، درود خدا بر تو باد
به واقع تو معلم هستي
اي معلّم
اي محبوب من، اي محمد(ص)
اي شفاعت کننده من، اي محمد(ص)
اي فرستاده خدا، اي محمد(ص)
اي بشارت دهنده، اي محمد(ص)
اي حذر دهنده، اي محمد(ص)
عشق قلبم، اي محمد(ص)
نور چشمانم اي محمد(ص)
او به ما آموخت که مهربان باشيم
به فقرا و گرسنگان غذا بدهيم
به پيادهها و يتيمان کمک کنيم
و بيرحم و تنگ نظر نباشيم
گفتار او نرم و نجيب بود
مانند مادري که فرزندش را نوازش ميکند
رحمت و شفقت او کاملاً در چهرهاش
متبلور ميشد، وقتي لبخند ميزد
حالا اگه مي خواي ادامه ي خاطرات سفرم رو بخوني برو تو ادامه ي مطلب:
اول خودم:
سلام به ژاله ی گلم می دونم که امسال ۱۷ ساله شدی به همین مناسبت یه تولد کوچیک برات می گیرم امیدوارم که خوشت بیاد.
کاش کی که صد ساله شی نه صدوبیست ساله شی
نه صدوبیست سال کمه همیشه زنده باشی
برات بهترین آرزوها رو دارم.
اینم هدیه ی تولدت البته ناقابله:






بعد از نماز اومديم هتل.امروز شنبه هست و عموپورنگ به وقت اينجا ساعت 3:45 شروع ميشه.از شانس بد من امروز آقاجون سليمون داشت.
عصر رفتيم مسجد شيعيان اونجا فقط ايراني ها بودن.نماز مغرب و عشا رو اونجا خونديم.محوطه ي مسجد يه نخلستان بود زمين ها رو سبزي كاري كرده بودن.از درخت ها كه وقف حضرت زهرا بود خرما چيديم خيلي خوشمزه بود.براي شام رفتيم هتل.
بعد از شام پايين جلسه داشتيم.روحاني كاروان،آقاي ذوالقدر برامون حرف زد خاطره تعريف كرد.براي زمان هاي قديم بود سال 69.كه اونها تو مكه بودن و بهشون حمله كرده بودن چون اونا تظاهرات كرده بودن.عده ي زيادي شهيد شدن در اثر فشار و شلوغي جمعيت ولي حاج آقاي ما كه جلوتر از همه بود سالم مونده بود.
بعد ازمون قراعت نماز رو پرسيد چون نبايد اشتباه قراعت مي كرديم تا اعمالمونو به درستي انجام بديم.من از خستگي صدام در نميومد.بالاخره يه جوري خوندم زودي رفتم اتاق خوابيدم.به يكي از بچه ها گفتم منو براي نماز صبح بيدار كنه ولي بيدار نكرد و منم خواب موندم.صبح بلند شدم ديدم ساعت 7:00 خيلي ناراحت شدم كه خواب موندم.زودي رفتم دوش گرفتم ساعت 8:30 مي خواستيم بريم فروشگاه القمه.بعد از خريد براي ناهار اومديم هتل.بعد از ظهر مي خواستيم بريم حرم دير شد.اونجا كمي قرآن خونديم.من دوربينمو با خودم برده بودم.زد به سرم كه عكس بگيرم.دوربينو در آوردم.رفتم يه گوشه يواشكي عكس گرفتم.يه دفعه ديدم يه خانوم عرب اومد بالاي سرم.مي خواست دوربينمو بگيره.من زودتر اونو قايم كردم تو جا كفشيم.نديد.رفت سراغ بقيه ي بچه ها.نگو همه دوربين و موبايل داشتن.به يكي از بچه ها گير داد.بيچاره خواب بود.دوربينشو پيدا كرد.با گريه برندش اتاق مديريت.اونجا دوربينشو گرفتن.ازش تعهد گرفتن.من خيلي ناراحت بودم.چون تمام بچه ها اومدن بيرون كه خانومه به اونا هم گير نده.بعد از چند دقيقه ديدم سمانه هموني كه دوربينشو گرفته بودن اومد بيرون با چشماي گريون.من بغض گلومو گرفته بود.رفتم طرفش كلي ازش معذرت خواهي كردم.يه دفعه گريم گرفت.ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم.بچه ها همش مي گفتن اشكال نداره رفع بلا بوده سمانه هم هيچي بهم نگفت بهش گفتم دوربينم مال تو اما قبول نكرد سمانه خودش فراموش كرده بود و مي خنديد اما من بازم گريه مي كردم.مي خواستيم بريم بقيع.خانوم فلاح مربيمون اومد هيچي بهم نگفت چون ديد خيلي ناراحتم.بهم گفت مي خوايم براي تجديد وضو بريم اگه نمياي برو به سمت بقيع.منم رفتم بقيع.سرم همش پايين بود.و همش گريه مي كردم.از همه خجالت مي كشيدم.تو بقيع دعا خونديم بعد از چند دقيقه ديدم خانوم فلاح اومد كنار من رو سجاده نشست گفت كتابمو نياوردم با هم بخونيم.وقتي تموم شد بلند شدم رفتم كنار قبر ام البنين.خانوم فلاح گفت اگه كنار اونجا 135 تا صلوات بفرستي خيلي ثواب داره.منم همين كارو كردم.بعد از اون تنها براي خودم رفتم يه گوشه تا دلم خواست گريه كردم.ساعت 5:45 شده بود.آروم آروم اومدم بيرون.از پله هاي بقيع اومدم پايين.هيچ كدوم از بچه ها رو نديدم.كمي صبر كردم.نگران شدم هيچ كس نبود.تو حال خودم بودم يه مردم آزار ديدم كنار من واستاده منم اصلاً حواسم نشده رفتم پشت خانوم ها قايم شدم.خيلي ترسيده بودم.پس اين بچه ها كجان؟از خدا كمك خواستم.يه دفعه ديدم سمانه كنارمه.گفت كجايي؟مگه نمي دونستي ساعت 5:30 با يد جلوي باب علي باشيم؟منم كه همش تو حال خودم بودم نمي دونستم.با هم رفتيم بيرون.ديدم چندتا از بچه ها و خانوم فلاح جلوي در خروجي هستن.بچه ها رفته بودم خريد.خانوم فلاح دست منو گرفت تا دوباره گم نشم.رفتيم طبقه ي سوم بازار طيبه اونجا يه مغازه بود كه همه ي جنساش 10 ريالي بود.جاي همه خالي كلي لباس خريدم.براي فاميل هم سجاده گرفتم.بارم سنگين شده بود.ديگه خريد نكردم.وقت اذان بود رفتيم پايين.بارامونو داديم به يكي از بچه ها رفتيم نماز يه كم دير رسيديم تو حياط نماز خونديم.بعد از نماز اومديم به سمت دوستم.بچه ها بازم مي خواستن برن خريد.من ديگه نرفتم پايين نشستم بار بچه ها رو هم نگه داشتم.اولش تنها بودم.بعد ديدم چندتا از بچه ها اومدن بعد هم خانوم فلاح اومد.ديگه نگران نبودم.ساعت 8:30 بچه ها بايد ميومدن پايين.من همونجا بقيه ي قرآنمو خوندم 7 بار سوره ي واقعه رو خوندم.بچه ها كم كم اومدن رفتيم سوار سرويس ها شديم.بعد اومديم هتل.بعد از شام بازم جلسه داشتيم براي اعمالمون.من مثل هميشه خوابم ميومد.چشمام همش بسته ميشد.يه دفعه ديدم آقاي ذوالقدر ميگه چرا خوابيدي همه خنديدن من سرخ شدم خودمو يه جوري تا آخر جلسه نگه داشتم.بعد اومديم اتاق.چندتا از بچه ها و خانوم فلاح اومدن تا خريداي ما رو ببينن.از مال من خوششون اومده بود.خانوم فلاح به بچه ها گفت ببينين چه خوش سليقه هست.صديقه برگشت گفت يعني من بد سليقم ديگه.كلي خنديديم.خلاصه روز بدي برام بود فكر مي كنم به خاطر اين بود كه نماز صبح خواب موندم.چون هر وقت خواب مي مونم اون روز خيلي برام بد ميشه.اون شب مامانم اينا زنگ زدن خوشحال شدم چون در كل روز خوبي نداشتم.صبح دوستم منو براي نماز بيدار كرد نمازو تو اتاق خونديم.تا صبح خوابيدم.بعد رفتم صبحونه خوردم.گفتن زيارت دوره داريم مي خوايم بريم چندتا مسجد از جمله مسجد علي بن ابي طالب رو ببينيم.گفتن هر كي فكر مي كنه خستس و نمي تونه بياد نياد.من نرفتم.چون قرآن ديروزم مونده بود.دوباره خوابم برد تا ساعت 11:45 .بعد بيدار شدم رفتم پايين خريد كردم.براي ناهار اومدم بالا.بعد از ناهار مي خواستيم بريم روضه رضوان اما بازم بسته بود.يه گوشه نشستيم نماز ظهر و عصر رو خونديم.بعد جزء 26 قرآن كه مال اون روز بود خوندم.و 8 بار سوره ي واقعه رو خوندم.بعد رفتيم بقيع.اونجا دعا خونديم زيارت وداع ائمه ي بقيع رو هم خونديم چون روز آخره كه تو مدينه بوديم.بعد اومديم بيرون خانوم فلاح براي همه بستني خريد.بعد تشنمون شد خواستيم بريم آب بخريم ديديم غذا و نوشابه ي مجاني ميدن.من رفتم نوشابشو گرفتم غذاشو پس دادم اولش غذا رو نگرفت گفتم نمي خوام بعد گرفت.شانس بد من هم نوشابه گرم بود.به طرف سرويس ها اومديم.همين سوار شديم راننده پياده شد براي نماز رفت.خيلي صبر كرديم تا بياد.بعد اومديم هتل ساكامونو جمع كرديم.بعد از شام دوباره جلسه داشتيم.جلسه تو اتاق دوستم بود كه فقط خانوما بودن.يه سؤالي داشتم كه روم نمي شد بپرسم از دوستم خواستم بپرسه.وقتي جواب سؤالمو فهميدم كلي مشكلم حل شد.بعد رفتيم خوابيديم.صبح به كمك زنگ خانوم فلاح بيدار شدم ساعت 4:40 بود.نمازو تو اتاق خوندم.ساعت 5:00 بايد مي رفتيم پايين چون مي خواستيم بريم روضه رضوان.ساعت 5:30 حركت كرديم به طرف حرم.كمي تو مسجد نشستيم تا در ها رو باز كنن.اصلاً حالم خوب نبود دلم درد مي كرد.در ها رو باز كردن جمعيت يه دفعه وارد شدن.شانس آورديم كه زود رفتيم.اونجا دو تا دو ركعتي نماز زيارت خوندم يه دو ركعتي هم به نيابت از دوستان و آشنايان.خيلي اونجا منو اذيت كردن همش مي گفتن برين. آخر سر هم اشك منو در آوردن.چون تو حرم نذاشتن نماز آخرمو بخونم.فرستادنم بيرون تو راهرو خوندم.مي گن اگه اون جلو روي موكتهاي سبز نماز بخوني خيلي ثواب داره اما نشد.سه تا در از درهاي بهشت بين منبر و حرم پيغمبر هست.مي خواستم بيام بيرون دوستمو گم كردم.اومدم سالن كناري ديدم چندتا از بچه ها اونجا هستن.رفتم كنارشون نشستم سوره ي واقعه رو 6 بار خوندم.3 بار ديگه هم مونده بود.بعد رفتيم بين الحرمين اومدن بلندمون كردن.نذاشتن بشينيم.اومديم تو حياط حرم درست روبه روي حرم سبز پيامبر نشستيم.تا ساعت 9:30 هم بايد بريم.بعد از ناهار داشتيم آماده مي شديم كه بريم.قبل از ناهار غسل احرام كرديم.بعد تا موقع رفتن جلسه داشتيم ساعت 2 بايد اتاقامونو تحويل مي داديم.رفتيم سالن اجتماعات كلي سخنراني داشتيم.بعد تا موقع رفتن خوابيديم.مراسم خداحافظي داشتيم.بچه ها رو بدرقه كردن.از اونجا رفتيم مسجد شجره اونجا وضو گرفتيم همين رفتيم نماز بخونيم ديديم خيلي شلوغه جا نبود نماز بخونيم.به زور خودمونو جا داديم.ولي همش ما رو حل مي دادن.دو تا دو ركعتي نماز تحيت خوندم.بعد نماز مغرب و عشا رو خونديم.محرم شديم نيت كرديم لبيك گفتيم و راه افتاديم به طرف اتوبوس ها.كمي سخت بود نبايد بو احساس كني،تو آينه نگاه كني،خودتو بخاروني تا تنت قرمز بشه يا خون بياد و يه سري چيزاي ديگه.تو اتوبوس شام خوريدم.بعد خوابيديم وسط راه اتوبوسمونو عوض كرديم گفتن كولرش خراب شده.دوباره تا مكه خوابيديم.
هر كي مي خواد بدونه تو مكه چي كار كرديم بگه تا بقيشو بنويسم.
حرم پیغمبر:

مسجد شجره:


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چند ماه پيش قبل از عيد بود.دوستم منو صدا زد و گفت بيا بريم اسممونو براي مكه بنويسيم.من اصلاً آمادگي اين سفر رو نداشتم.تا اينكه گفتن فقط يه نفر از مدرسه ي ما مي خوان.من و دوستم رفتيم دفتر مدرسه.بين ما دو نفر قرعه كشي شد.خيلي شانسي اسم من در اومد.من خيلي تعجب كردم.هر دو نفرمون رفتيم كانون دانش آموزي كوثر براي ثبت نام.كه گفتن فقط يه نفر.اسم منو نوشتن تو ليست اسامي.بعد از چند روز قرعه كشي در كل استان بود.در قرعه كشي اسم من جزو ذخيره ها در اومد.اولش خيلي ناراحت شدم ولي بعداً ديدم اين طوري به نفع من شد.چون نه پاسپورت آماده داشتم نه چيز ديگه اي.يادمه بعد از عيد تقريباً چند ماه بعد زنگ زدن خونه ي ما و گفتن اسم شما در اومد.اما دوباره بين ذخيره ها هم قرعه كشي بشه.بازم قرعه كشي!
در اين دوره از قرعه كشي اسم من در اومد اما فقط پاسپورتم آماده شده بود.پي گير كارم شدم.بعد از كلي دوندگي و اين در و اون در زدن كارم داشت درست مي شد.بعد از يه مدت كلاس هاي آموزشيمون شروع شد كه اين كلاس ها روز هاي فرد ادامه پيدا كرد.تمام كلاس ها رو بدون غيبت رفتم.كم كم داشتيم به زمان رفتن نزديك مي شديم.مداركم آماده شده بود و همين طور مبلغ مورد نياز كه خدا به ما رسوند.خلاصه ديگه خيلي نزديك شده بوديم.آماده ي سفر شدم.دومين روز از ماه رجب آغاز سفر بود كه تو اين ماه خيلي ثواب داشت.از فرودگاه مهرآباد سفرمون شروع شد.ساعت 10:00 روز سه شنبه ما داخل فرودگاه بوديم.بالاي ابرا خيلي قشنگ بود از اون بالا همه چيز معلوم بود اولين بارم بود كه شهر تهران رو از بالا مي ديدم.اول برج ميلاد بعد ميدون آزادي. جالب بود.همه چيز كوچيك شده بود.اندازه ي قوطي كبريت.بعد از 3 ساعت رسيديم فرودگاه جده.زياد جالب نبود.تا مدينه 5 ساعت راه داشتيم.وقتي رسيديم نماز مغرب و عشا رو شكسته خونديم.بعد راه افتاديم به سمت مدينه.بين راه شام خوريم.صبح رسيديم مدينه.دوش گرفتم نماز صبح رو خوندم خوابيدم.اولين جايي كه رفتيم مسجدالنبي بود.چهارشنبه عصر عموپورنگ رو ديدم.براي نماز مغرب دوباره رفتيم مسجد.براي نماز صبح هم اومديم مسجد كه نمازشون خيلي طولاني بود.وقتي كه براي نماز ظهر و عصر رفتيم مسجد اونجا نماز ليلةالدفن خوندم.دو ركعت هست مثل نماز صبح.ركعت اول حمد و آيت الكرسي و ركعت دوم حمد و ده تا انا انزلنا.
اين نماز براي شب اول قبر هست ما اين نمازو مي خونيم و به امانت پيش پيامبر مي ذاريم تا شب اول قبر به دادمون برسه.
بعد از نماز ظهر جلوي باب علي قرار داشتيم من كمي عقب موندم.رفتم جلوي باب علي كسي اونجا نبود.نگران شدم گفتم حتماً جلو جلو رفتن به طرف سرويس ها.تنها رفتم به طرف اتوبوس ها.فقط روحاني كاروان آقاي ذوالقدر اونجا بود.پرسيدم بچه هاي ما رو نديدين؟گفت نه من اولين نفري هستم كه از گروه ميام.دوباره برگشتم داخل مسجد.چندتا از بچه ها رو ديدم كه مي گفتن خانوم فلاح مربيمون دنبال من مي گرده.رفتم جلوي باب علي قضيه رو توضيح دادم.با هم برگشتيم به طرف سرويس ها و اومديم هتل.راستي اسم هتلمون بستان بلازا بود.
ساعت 5:30 روز چهارشنبه رفتيم قبرستان بقيع.حيف شد كه نمي ذاشتن خانومو برن داخل.اونجا پر از كبوتر بود همه با هم بودن مثل فرشته ها مراقب قبر هاي ائمه ي بقيع بودن.آدم اونجا دلش مي گرفت.همه گريه مي كردن.من به ياد سختي هايي ميوفتادم كه امامان ما كشيدن و به ياد اينكه اونا روزي اونجا زندگي مي كردن.اونجا دعا خوندم.براي همه دعا كردم.
صبح روز بعد زيارت دوره داشتيم.اول از همه رفتيم به مكان جنگ احد اونجا دعا خونديم.بعد رفتيم مسجد قبا اولين مسجدي كه به دستور پيامبر ساخته شد.پيامبر و چند تن از همراهانشون موقع ورود به مدينه اونجا نماز خونده بودن.پشت اونجا يه مسجدي بوده به اسم مسجد جمعه چون پيامبر روز جمعه وارد اونجا شدن و نماز جمعه خوندن به همين نام معروف شده.اما الان خبري از اون مسجد نبود چون خرابش كرده بودن.بعد رفتيم مسجد ذوقبلتين.در اون مسجد پيامبر در حال خوندن نماز ظهر بودن دو ركعت اول رو مي خونن رو به بيت المقدس.جبرئيل بر ايشون نازل ميشه و ميگه رو به كعبه نماز بخونن.به خاطر همين اين مسجد به ذوقبلتين معروف شد كه دو تا محراب داره.اونجا نماز تحيت خوندم.در آخر رفتيم به مكان خندق ها.اونجا چندتا مسجد بود كه فقط دو تاش سالم بود و ميشد توش نماز خوند.اونجا هم دو ركعت نماز تحيت خونديم.ساعت 4:30 دوباره رفتيم بقيع بعد رفيتم نماز مغرب و عشا رو تو مسجد خونديم.آخر شب بعد از شام جلسه داشتيم.
وقتايي كه تو سرويس ها هستيم يا صلوات مي فرستيم يا شعر مي خونيم.يكي از صلوات ها اينه:
صلي الله علي محمد صلي الله علي النبي
صلي الله علي محمد و علي آل نبي
يكي ديگه:
2)اللهم صلي و سلم 2) صلي و سلم وزد و بارك
2)علي رسول الله 2) و آله اطهار 4) الله الله
2)مجنون عشقت اين همه ليلي 2) يا بن الحسن دوست دارم خيلي
گر چه بدم مولا نكن ردم مولا ز عشق تو آقا دو ديده ام دريا 4) مولا مولا
2)بحر قلبم سكينه مي خواهم 2) يا بن الحسن مدينه مي خواهم
گر چه بدم مولا نكن ردم مولا ز عشق تو آقا دو ديده ام دريا 4) مولا مولا
و يكي از شعر ها اينه:
2)باروني از ستاره ها از آسمون مي باره
2)هر كي دلش حيدريه يه شاخه گل مياره
شفيعه ي روز جزا يا زهرا
حبيبه ي ذات خدا يا زهرا
2)مام حسن مام حسين عشق علي مرتضي يا زهرا
2)يا زهرا يا زهرا يا زهرا يا زهرا يا زهرا
خلاصه توي سرويس هم بهمون خوش مي گذشت.
براي نماز صبح رفتيم مسجد.نمازو خونديم تا ساعت 7:00 توي مسجد خوابيديم.مي خواستيم بريم روضه رضوان.همين كه درها رو باز كردن تمام جمعيت هجوم آوردن.همراه جمعيت به داخل رفتيم.بين راه كلي فشار اومد بهمون.داشتم خفه مي شدم.همه حل مي دادن.همش صلوات مي فرستادم.تا اينكه نوبت ما رسيد بريم داخل حرم.خانه ي حضرت فاطمه(س) اونجا بود حرم پيغمبر هم در كنارش بود دقيقاً زير گنبد سبز حرم قرار داشت.اونجا نماز زيارت خوندم و به نيابت از همه نماز خوندم.وقتي نمازم تموم شد همين كه خواستم برم بيرون گروه بعدي وارد شدن من بين جمعيت گير كردم يه خانومه داشت نماز مي خوند افتادم سرش بيچاره داشت خفه مي شد منم پام گير كرده بود نمي تونستم در بيام. دوستم دستمو گرفت منو كشيد بيرون.با هزار بدبختي از روضه رضوان خارج شديم رفتيم عقب تر قرآن خونديم سه بار سوره ي يس رو خوندم.بعد راه افتاديم رفتيم بازار طيبه كه نزديك بود. اونجا خريد كردم.دوباره به سمت مسجدالنبي حركت كرديم و نماز ظهر و عصر رو خونديم.
فعلاً ديگه بسه اگه خواستيد بگيد من بقيشو براتون بنويسم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()









به نام خدا
يكي بود يكي نبود.سال ها پيش در يكي از شهراي خدا پسري دوست داشتني به دنيا اومد كه مادر و پدرش اسمشو گذاشتن داريوش .
.

مادرش براي اولين بار وقتي چشمش به داريوش كوچولو افتاد واقعاً خوشحال شد.كم كم پسر كوچولوي قصه ي ما بزرگ شد و به مدرسه رفت.تو مدرسه بچه ي درس خون و خجالتي بود البته كمي هم شيطون.تمام معلماش از دستش راضي بودن.روزي يكي از ناظم هاي مدرسشون بيمار شد و پسرك قصه ي ما خيلي ناراحت شد.اون سال ها تو خونه خيلي شيطنت مي كرد و سر به سر خواهر ها و برادراش مي ذاشت.داريوش كوچولو خيلي كارتون و فيلم دوست داشت و موقع تماشاي اونها خيلي توجه مي كرد و وقتي كه تموم مي شد اون صحنه ها رو براي خواهرش بازسازي مي كرد و به خاطر اين كارش جايزه هم مي گرفت.مادرش با اين كار خيلي موافق نبود و مي گفت:«پسر جان اين كارها براي تو نون و آب نمي شه».اما پسرك به كار خودش ادامه مي داد.تا اينكه سال ها بعد تصميم گرفت در همين زمينه ادامه تحصيل بده اما به دلايلي نشد.بعد از اون به سربازي رفت و اون موقع ديگه براي خودش مردي شده بود.و حالا نوبت به سركار رفتنش بود.بر خلاف رشته ي تحصيلي كه داشت كار در راديو رو انتخاب كرد كه طرفداراي بسيار زيادي داشت و اكثر افراد به اين دستگاه علاقه ي بسياري داشتن.سال ها در همين زمينه كار كرد و نقش هاي زيادي از جمله«ننه بلقيس» را پذيرفت.او با اين نقش ها زندگي مي كرد و خاطرات زيادي داشت.كار او ادامه پيدا كرد و كم كم وارد صفحه ي جادويي يعني همون تلويزيون خودمون شد.اول چند كار گزارش انجام داد ولي بعدها روي به مجري گري آورد.چند سالي گذشت و او كار خودشو در زمينه كودك شروع كرد.اولين برنامه كودك او كه من به ياد دارم تورنگ و پورنگ بود كه با همين نام موندگار شد.روحيه ي او با اين كار خيلي سازگار بود.اخلاقش بچگونه بود. در همان روز ها بود كه ما او را شناختيم و با او انس گرفتيم.عادت كرده بوديم كه هر روز او رو ببينيم.و آخرين برنامه اي كه داشت برنامه اي با نام«عمو پورنگ» بود.از همون ابتدا بسيار گل كرد.شعرهاي بسياري خوند كه كسي تو اون روزها در برنامش شعر نمي خوند.خيلي با بچه ها صميمي بود.شوخي هاي بسيار مي كرد.و اما در عين شوخ طبعي ادب رو فراموش نمي كرد.گاهي بچه ها در مسابقه اش شركت مي كردند و او از بچه مي خواست كه گوشي رو به والدينش بده.با هر زباني بود با پدر يا مادر بچه صحبت مي كرد.و آنها هم كلي از برنامه اش تعريف و تشكر مي كردند.در اين راه سختي هاي زيادي رو تحمل كرد ولي هيچ وقت نااميد نشد.كارش رو با همه ي خوبي ها و بدي ها قبول كرد و با عشق و علاقه اون رو ادامه داد.بعضي ها در اين راه خيلي اذيتش مي كردن ولي باز هم ادامه مي داد.در اين راه شايعات فراووني براش درست شد ولي باز هم خسته نشد و به عشق بچه ها كار كرد.حالا او هم عمو بود و هم دايي.خونوادش خيلي دوستش دارن.با بچه هاي فاميل خيلي گرم مي گيره.حالا مي فهمن كه اون كارها تو كودكي براش نون و آب شد.مادرش خيلي بهش افتخار مي كنه.براش دعا مي كنه كه تو زندگي و كارش موفق بشه و عاقبت به خير بشه.تو اين سال ها حوادثي براش اتفاق افتاد.او با بچه هاي زيادي در ارتباط بود كه اسم يكي از اونا پسري به نام سجاد بود.سجاد ساكن كرمان شهرستان بم بود.ولي روزگار وفادار نموند.تو اون سال ها زلزله اي در بم رخ داد كه تعداد زيادي جونشونو از دست دادن.يكي از اونها سجاد بود.پسر قصه ي ما با شنيدن خبر فوت او خيلي غمگين شد.ولي هيچ وقت ياد اونو از خاطر نبرد. و اما چه روزگاري! خداوند باز هم پسرك قصه ي ما رو مورد امتحان قرار داد.و اين بار فوت برادرش او رو در غم بزرگي فرو برد.اما او قلبش خيلي بزرگ بود.من هيچ وقت اين موضوع رو از زبون خودش نشنيدم. باعث تعجب بود با اون حالي كه داشت باز هم براي بچه ها برنامه اجرا مي كرد و لبش خندون بود اما در قلبش غوغا بود تو چشماش غم موج مي زد.روزگار سختي بود.مادرش مرگ فرزندش رو ديده بود و اين غم بزرگي بود.با اين وجود او باز هم ادامه داد.ولي او خاطرات خوبي هم داشت كه به او انرژي مي داد.بزرگ ترين اتفاق خوبي كه براش افتاد مشرف شدن او به خونه ي خدا بود.خداي من چقدر خوبي اين بنده ي مهربون رو به خونه ات دعوت كردي.خودش از اين سفر خيلي راضي بود ولي اولش شك داشت و مطمئن نبود كه آمادگي داره يا نه.وقتي كه برگشت حال و هواش عوض شده بود.انگار گوشه اي از قلبش رو اونجا جا گذاشته بود.تو مدتي كه نبود دل همه ي ما بچه ها براش تنگ شده بود.ولي وقتي برگشت تازه متوجه شديم كه به اندازه ي چشم به هم زدن بود.او با افراد برجسته ي كشورمون ملاقات كرد.از جمله رئيس جمهور آقاي احمدي نژاد و رهبر بزرگوار آيت الله خامنه اي.خودش اين رويداد رو خيلي بزرگ مي دونه چون هر كسي سعادت ديدار با اونها رو از نزديك نداره.در مدتي كه به محبوبيت رسيده بود سفرهاي زيادي داشت.او بيشتر شهرهاي ايران رو ديده بود از جمله اصفهان،مشهد،اردبيل و ... تو اين سفر ها با خيلي از افراد آشنا شد.الآن او لهجه هاي زيادي رو مي تونه صحبت كنه.خودش لهجه ي گيلكي و تركي رو مي دونست و اصفهاني و بقيه لهجه ها رو هم اندكي مي تونه صحبت كنه.همين ها باعث رونق بيشتر برنامه مي شد.او واقعاً دوست داشتني هست.بچه ها با ديدنش واقعاً خوشحال مي شن.خانواده ها با مشكلاتي كه دارن با ديدن او انرژي مي گيرن.هر كسي نمي تونه مثل او باشه خدا خيلي پسر كوچولوي قصه ي ما رو دوست داشت از همون ابتدا بسيار كمكش كرد.حالا اون ديگه مردي شده تونسته خيلي موفق بشه.او با بچه هاي زيادي سروكار داره اما روزگار هنوز به او بچه اي نداده.ولي اگه خدا بخواد او هم صاحب بچه ميشه.خودش دوست داره بچش دختر باشه و اسمشو بذاره دريا.با ديدن دريا و نشستن كنار دريا احساس آرامش مي كنه.هر وقت ميره كنار دريا كلي باهاش درد و دل مي كنه آخه اون يه رگه شمالي داره.مادرش اهل گيلانه خب معلومه ديگه اونم عاشق دريا ميشه.الآن ديگه همه اونو به اسم«عموپورنگ» مي شناسن.خود من هم او رو با همين اسم شناختم.اولش نمي دونستم كه اسم حقيقيش چيه ولي بعدها متوجه شدم.آقا داريوش قصه ي ما خيلي خوش قلبه.اصلاً به خاطر همين همه دوستش دارن.با صحبت هايي كه مي كنه خيلي به بچه ها كمك مي كنه تا يه زندگي سالم داشته باشن او هميشه به خوندن نماز سروقت تأكيد داره دوست داره بچه ها به والدينشون احترام بذارن.با شوخي هايي كه مي كنه اين نكته رو فراموش نمي كنه كه بچه بايد از برنامه يه چيزي ياد بگيره.و با پرسيدن سؤال هاي متعدد آموزش هاي لازم رو ميده.با اين وجود اون يه معلم خوب و سرشناسه.معلم كارش تعليم و تربيته و آقا داريوش ما هم همين كارو با شيوه اي جديد انجام ميده كه تأثير گذاري بيشتري هم داره.و تمام بچه هاي ايران هم شاگرداي اين معلم مهربون هستن.البته به غير از بچه ها بزرگتر ها و حتي مادر بزرگا و پدر بزرگا هم برنامشو تماشا مي كنن و لحظاتي رو با هم مي خندن و اين باعث مي شه كه مشكلاتشونو فراموش كنن.من مطمئنم بچه هايي كه زير نظر اين معلم بزرگوار درس مي بينن خيلي چيزا ياد مي گيرن و در آينده هم مي تونن مادر ها و پدر هاي خوبي براي بچه هاشون بشن.هنوزم كه هنوزه اون داره با برنامه هاش همه رو شاد مي كنه و الآن چندين سال هست كه همه عادت كرديم اون رو بر روي صفحه ي جادويي تلويزيون ببينيم.تمام اين قصه اي كه شنيديد همش يه حقيقت بود از زندگي بهترين عموي دنيا.البته بيشتر شبيه خاطراتي از ذهن من بود تا قصه.شايد سال ها بعد اين قصه رو براي بچه ها و نوه هاي خودمون تعريف كنيم.و اونا رو با دنياي شاد خودمون آشنا كنيم.ممكنه تا اون زمان خيلي از چيزها ماشيني شده باشه و مهرومحبت كمتر شده باشه.ما براي اونا تعريف مي كنيم كه يه دوست خيلي خوب داشتيم و حاضر بوديم كه براش هر كاري انجام بديم.شايد درك اين موضوع براي اونايي كه نديدنش مشكل باشه ولي اين خاطره هاست كه مي مونه و هيچ وقت از ذهن ما پاك نمي شه و محبت اون هميشه تو قلب ما مي مونه و از بين نمي ره.همچنان اين داستان ادامه دارد...
۱۳۸۶



