تبليغاتX
کودک درون من
   
کودک درون من
دنیای عموپورنگ سابق
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

____________________
مطالب اخير

من دیوونه نیستم

Happy Flowers

خاطره

چیزی به کنکور نمونده...

جای همگیتون خالی...

شمال...

روز جهانی کودک

سال گاو

happy world

یه سال بالاتر...

____________________
پیوندهای روزانه

سایت بین المللی نقاشی

کودکان و نوجوانان

عموپورنگ

کودکانه دات کام

____________________
پیوند ها

ژاله جون

مليكا جون

شیما جون

زهره جون

نسیم جون

وبلاگ گروهي عمو پورنگ

تورنگ

رامينا جون

مظهر گلي

كوثر جون

زهرا ناظمی

فاطمه جون

ستاره جون

زهرا جعفرزادگان

سولماز نوري

پريسا جون

ترلان پروانه

سميرا خانوم

كسري نرجه

سيده نرگس

سامي يوسف

سمانه

شيوا جون

صباح

متن عزيزپور

كيوان ساكت اف

دایی بهنام(جمعمون جمعه)

فریبا پاکروان

فائزه

گلیجان

سفر دور دنیا

عموپورنگ و امیرمحمد

بی بی و آقا بزرگ

دکتر تز

ارسلان قاسمی

زینب

شفاجویان

مینا خانوم

پریسا خانوم

مرضیه خانوم

نیوشا

یک رنو سوار

طرفداران دایی بهنام

فاطمه

اسماعیل خانی

گروه هنری پارسه

ارکستر مهرگان

مجله باران

سرزمین مادری

رکسانا

سمیرا

سعید

همایون شجریان

محمد

محمدرضا کاکاوند

گیل نگاه

هستی خانوم

مجید محبوبی

مستان همای

سایت تفریحی
فال آنلاین حافظ
عکس بازیگران
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

معرفي يك دوست

سلام بچه ها حالتون خوبه؟چه خبرا؟خوش مي گذره؟سلامتيد؟راستي بچه ها يكي از دوستاي من اسمش مهسا هست دوست داره به وبلاگش سر بزنيد و نظربديد ممنون:

www.mahsa1372.blogfa.com

راستی بچه ها یه خبر گفتم شاید جالب باشه.امروز داشتم با دوستم تلفنی صحبت می کردم. گفت دختر داییم تو دبی زندگی می کنن.تقریباْ چند هفته پیش عموپورنگو تو خیابون دیده بودن.رفته بودن جلو بهش سلام کرده بودن گفته بودن شما عموپورنگید؟گفته بله.اونا هم ازش امضا گرفتن.ببینید چه شانسی دارن اونا تو دبی عمو رو ببینن ولی ما باید اینجا دنبال عمو بگردیم.امیدوارم بهش خوش گذشته باشه.فکر کنم برای اجرای برنامه رفته باشه.

چندتا عکس دارم:

برای دیدن بقیش برو ادامه مطلب:


ادامه مطلب...

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386

عکس

اهداي درجه افتخاري به امير محمد توسط فرمانده راهنمايي و رانندگي :

    

 

 
 

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386

مصاحبه

برداشت از وب صحبت  نو :   http://www.sohbatenow.blogfa.com 
 
 

داریوش فرضیایی ، از پدری آذری و مادری گیلانی، در تهران به دنیا آمده است. او پس از ده سال تلاش به آنچه آرزویش بوده رسید. او مصرّ بود توانایی اجرای برنامه های کودک تلویزیون را دارد. برنامه های کودک او هم اکنون از پربیننده ترین برنامه های سیما است. خلاصۀ گفت و گویی ، که از شبکه فرهنگ رادیو در هیجدهم خرداد، پخش شده است، تقدیم می شود. عفت رسولی و سام فرزانه این گفت و شنود را انجام داده اند:

س- چه طور شد که نام «عموپورنگ » را برای خودت انتخاب کردی؟

من تجربۀ یک برنامه کودک تلویزیون داشتم. در آن برنامه من پورنگ بودم و نقاشی می کردم. عروسکی هم بود با نام تورنگ که با من هم صحبت بود. وقتی این برنامه به پایان رسید. مدت ها بعد برنامۀ دیگری پیشنهاد شد و من نمی توانستم خودم رابا اسم واقعی در برنامه کودک معرفی کنم. بنابراین همان پورنگ را انتخاب کردم، چون اسم راحت تری است در نسبت با «داریوش فرضیایی» . یک روز دختری به نام فاطمه از مشهد به برنامه زنگ زد و در مسابقۀ زنده ما شرکت کرد، اما برنده نشد. من با او خداحافظی کردم، ولی او همچنان ساکت بود. گفتم چی شد فاطمه؟ با بغض گفت: عمو من چرا برنده نشدم.» این کلمه «عمو» واقعاً مرا منقلب کرد. ناگهان حس کردم او واقعاً برادرزادۀ من است. از آن به بعد، شدم عمو پورنگ. البته الان تلویزیون پر شده از عمو و خاله و ...

س – چرا شما بدون حضور بچه ها، برنامه را اجرا می کنید؟

ج – البته بدون حضور کودکان برنامه را اجرا کردن، واقعاً برای من مشکل است. من سعی می کنم، از طریق تلفن، با کودکان ارتباط برقرا کنم. البته اگر شخصی مثل امیرمحمد قابلیت داشته باشد، خیلی راحت کار را پیش می بریم، ولی با حضور بچه ها موافق نیستم. چون نیم ساعت از برنامه به معرفی بچه ها می گذرد، با امیر محمد، نیم ساعت قبل از شروع برنامه تمرین می کنیم. چون اگر زودتر تمرین کنیم، امیرمحمد نقش خود را فراموش می کند.

س – چرا شما لحن خودتان را تا حد یک کودک پایین می آوری؟

ج – من می خواهم که مثل برادر بزرگ تر یک خانواده عمل کنم. همۀ بچه ها مثل برادرزادۀ من هستند. من مثل یکی از اعضای خانوادۀ آنها هستم . من جوابم را از بچه ها می گیرم. این که بچه ها خودشان را در کنار من حس می کنند، مرا راضی نگه می دارد.

س – شما از رادیو شروع کردید، اول گزارشگر بودید و سعی می کردید که گزارش های متفاوتی داشته باشید، مثلاً رگه هایی از طنز در گزارش شما مشهود بود، بعد در برنامه های طنز «عصر جمعه با شما» رادیو ایران، «کوچۀ دلگشا» در رادیو فرهنگ، حاضر شدید. از «کوچۀ دلگشا» بگویید:

ج – بله! برنامه طنز کوچۀ دلگشا را آقای صادق رحمانی نویسندگی و سردبیری می کرد و واقعاً برنامۀ متنوعی بود. من  در آن برنامه، چندین تیپ می گرفتم، مثلاً یکی از آنها ننه بلقیس بود. البته برنامه برای بزرگسالان بود. چون برنامه زنده بود، سردبیر پشت سر  هم می گفت: داریوش! فقط از روی متن بخوان، ولی من کارم بداهه گویی بود. در عصر جمعه با رادیو تیپم کودک بود. من خواستم که در کار کودک باشم و با سختی فراوان به این جا رسیدم.

س – گلی جان و مش رجب، شخصیت هایی هستند که خودت کشف کرده ای، چه گونه با آنها رابطه برقرار می کنی؟

ج – من گلی جان را از بچگی می شناختم. یک دختر کوچولوی بی ریا و ساده و مهربان بود و همۀ اتفاقاتی که برایش اتفاق می افتاد خنده دار بود. جالب است که گلی جان طرفداران بیشتری دارد. من با لهجۀ مختلف حرف می زنم: گیلانی، همدانی، شیرازی، کردی و آذری. دلیلش هم این است که می خواهم کودکان سرزمین من، با گویش های مختلف آشنا شوند.

س- وقتی کودکان تو را در کوچه و خیابان می بینند، چه اتفاقی می افتد؟

ج – واقعاً برای من سخت است . من خودم برای خرید به مغازه نمی روم. وقتی بچه ها مرا در خیابان می بینند، فکر می کنند باید مثل برنامۀ تلویزیونی، بالا و پایین بپرم!ولی سعی می کنم به هیچ کس بی محلی نکنم. چون اگر بی اعتنایی کنم، می گویند: بیا این هم عموپورنگ ، خودش را می گیرد!

س – در طول دورانی که در برنامه کودک بودید حتماً خاطرات فراوانی دارید، کدام یک برایت جالب بود.

ج – من در طول این مدت چیزهای شگفتی دیده ام. باور کنید که در زندگی شخصی من بسیار عجیب بود. من در حال جمع و جور کردن خاطره هایم هستم و دوست دارم که دیگران از تجربیات من استفاده کند. اسم کتاب من هم این است: «عمو پورنگ؛ آن مرد که کودک بود». یکی از خاطرات نادر این بود: دختر بچه ای از توابع یزد، شمارۀ مرا پیدا کرده بود و به من زنگ زد. گفت عمو پورنگ، خانوادۀ ما به کمک شما احتیاج دارند. گفت: خواهر من دچار افسردگی شدید شده و از نظر روحی مشکل دارد، اکنون هم دستش از کار افتاده و از این حرف ها. من هم با دختر بچه که گلنوش دخیل آبادی نام داشت. صحبت کردم و الحمدالله تأثیر خودش را کرد. وقتی وضعیت نسبی بهبودش را به دکتر خارجی گفته بودند. دکتر یک CD  از برنامۀ من خواسته بود و برای این دکتر خارجی فرستاده بودند، دکتر خارجی هم گفته بود، من که زبان فارسی را نمی فهمم و نمی دانم که مجری چه می گوید، ولی نوع اجرایش بسیار شاد و راحت است.

س- آیا شما از برنامه های کودک خارجی هم الگو می گیرید؟

ج –صادقانه بگویم که بعضی از برنامه ها را می بینم و گاهی هم الگو می گیرم. البته بسیاری از ایده ها را خودم می دهم و کارگردان و تهیه کننده هم قبول می کنند، چون دیگر به روحیۀ من آشنایند. در مورد کلیپ ها ،آن ها بیرون از سازمان صدا و سیما ساخته می شود و چون الان بودجه نداریم، موسیقی جدیدی ساخته نشده است: الان نُه ماه است که شعر و موسیقی جدیدی نساخته ایم. ترانه ها را خانم شکوه قاسم نیا می سازد و ترانه ها را آقای حمید صدری.

س – یکی از روزهای سال 1385 (مگه ۸۴ نبود؟)برادرت فوت کرده بود و روز بعد شما اجرای شاد داشتید؟ چه گونه بود.

ج – من جلو دوربین پیش خودم معامله ای کردم، گفتم: برادرم از این دنیا رفته است، ولی زندگی بچه های ایران و مردم شریف ایران ادامه دارد. من برنامه را شاد اجرا کردم، ولی پشت صحنه گریه می کردم و خودم را تخلیه می کردم. زندگی است دیگر! غم وجود دارد . باید تحمل خود را بیشتر کنیم.

                                           

        

 

 
 

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

عکس

برای دیدن بقیش برو رو ادامه مطلب:


ادامه مطلب...

 
 

پنجشنبه دهم خرداد 1386

مجله راه زندگي

                  نمي دونم حوصله ي بچه ي خودم رو دارم يا نه؟

به خاطر درخواست هاي مكرر شما خوانندگان محترم و پيگيري بي وقفه ما،سرانجام داريوش فرضيايي دعوت راه زندگي را پذيرفت و ساعتي را هر چند كوتاه اما خاطره انگيز به ما و شما اختصاص داد و ميهمان راه زندگي شد.با همان شيريني و شيطنتي كه از وي سراغ داريم.اين شما و اين هم عموپورنگ دوست داشتني شما:

برامون بگين چه خبر؟كجا هستين؟چه مي كنين؟

خبر سلامتي.خدمت شما عرض كنم كه مشغول همون اجراي برنامه كودك هستم،البته در كنار اميرمحمد،ولي با فضاي كار در تابستون.بعد هم مشغول خوندن روزنامه و يه كم تفريحم.البته تفريح كاري.همه به كار مي گن كار،اما من مي گم تفريح.يك وقفه يك ماه و نيم داشتيم چون مي خواستيم خودمون رو آماده كنيم تا بهتر توي برنامه بيايم،تجديد قوا كنيم و با انرژي بيشتري در خدمت بينندگان و خوانندگان عزيز شما باشيم.سرودهاي جديد هم ضبط كرديم كه داره به نوبت پخش ميشه.

راستي چه طور شد كه اميرمحمد هم وارد برنامه شد؟

يكي از دوستان،اميرمحمد رو به تهيه كننده معرفي كرد.بعد همگي با مشورتي كه با هم كرديم تصميم گرفتيم ازش تست بگيريم.(ببخشيد با اجازه ي شما من يه سيب بردارم...راستي شسته شده است؟)(با خنده)

بله،شسته است.خوب مي گفتين...

ما پخش جام جم داشتيم.يكي،دو هفته اميرمحمد براي امتحان به جام جم اومد.ديديم كه جواب مي ده.آورديمش شبكه يك.اول،كاراكترش نامفهوم بود اما با گذشت زمان جا افتاد.من قلباً اميرمحمد رو دوست دارم،چون احساس مي كنم كه يه پورنگ در ابعاد كوچيكتره.واقعاً وقتي فلاش بك مي زنم به گذشته ام،مي بينم همون شيطنت هاي من رو داره.بچه خوب و با استعداديه.خانم پاكروان،نويسنده مون هم خيلي تلاش مي كنن كه به اين كاراكتر،شخصيت بدن.در كل همه تلاش مي كنن.در ضمن ما زياد،تمرين نمي كنيم.فقط براي هر قسمت يه نشست كوتاه داريم.با اين حال اميرمحمد اين قابليت رو داره كه راجع به موضوعات،خوب موضوع پروري كنه.بنابراين نيازي به حفظ كردن ديالوگ هاي آن چناني نداره.

خوب...برامون بگين كه عموپورنگ تا كي مي خواد توي دنياي كودكي بچه ها زندگي كنه؟نمي خواد بزرگ بشه؟

تا زماني كه احساس كنم،كودكي درونم رو فراموش نكردم.شايد چين و چروكي روي پيشوني و گوشه چشمام به وجود بياد،اما اگه اين چين و چروك توي قلبم نباشه،مي تونم همين طوري بمونم.پيرمرد هم كه بشم،مي شم بابابزرگ پورنگ.براي اون موقع هم نقشه كشيدم.مي خوام يه پيرمرد شيطون و فعال باشم.البته اگه تا اون موقع زنده باشم.با توجه به آلودگي هوا و ميوه نشسته!(با خنده).در هر صورت چيزي كه براي من مهمه اينه كه نهايت استفاده رو از زمان ببرم براي اينكه بتونم يه ارتباطي صميمي با بچه ها برقرار كنم از سوي ديگه،بچه ها يه خاطره خوبي از من داشته باشن و مثل خاطره كلاس اول كه هميشه براي آدم شيرينه،خاطره عموپورنگ هم شيرين باشه و بچه ها وقتي بزرگ شدن به ياد من شاد بشن.

براي خلق شخصيت عموپورنگ،الگويي هم در خانواده يا دوستان داشتين؟

نه،خودم ذاتاً اين جوري هستم.نگاه نكنين كه بعضي وقت ها جدي ام و پشت تلفن مي گم باهاتون مصاحبه نمي كنم!(با خنده)

حالا چرا مصاحبه نمي كردين و ما رو اذيت مي كردين؟

آخه وقتي از كنار دكه رد مي شم البته دكه ساندويچ فروشي نه ها،دكه روزنامه فروشي(با خنده)نگاه مي كنم،مي بينم همه هنرمندان هستن ولي من دوست دارم كه در حاشيه زندگي كنم.

يعني دنبال حاشيه هستين؟

آره.البته من براي اهالي مطبوعات و قلمشون احترام قائلم.اما دوست دارم توي حاشيه زندگي كنم.كماكان كه آخر هم اين كارو مي كنم.دوست دارم يه جايي مثل اين منظره زيبا(اشاره به تابلويي كه روي ديوار نصب شده)كه روبرومه،زمان پيريم برم توي يه كلبه زندگي كنم.

عموپورنگ هميشه اين قدر شاد و پرانرژيه يا اينكه تا به حال كسي غم و ناراحتيش رو هم ديده؟

اگه بگم ناراحت نمي شم كه دروغ گفتم.مثلاً در فوت برادرم با اينكه خيلي غمگين بودم اما خويشتن داري كردم و اجازه ندادم كسي اش هام رو ببينه.هميشه سعي كردم حتي توي ناراحتي ام هم ظاهرم رو حفظ كنم.اما منم بعضي وقت ها دلم مي گيره و مثل بقيه آدم ها بي حوصله مي شم.ولي مجبورم كه به مطالعه كتاب و ذكر دعا پناه ببرم.چون هر جا كه بخوام برم و تنها باشم نمي شه.

بگذريم...عموپورنگ كي قراره ازدواج كنه و خودش پدر بشه؟

همه چي قراره،اگه اتفاق بيوفته.چون كسي سرقرار نمي ياد!(با خنده)

فكر مي كنين با اين شناختي كه از بچه ها پيدا كردين،در آينده بتونين پدر خوبي باشين؟

خيلي سؤال خوبيه.بعضي وقت ها خودم به اين موضوع فكر مي كنم كه اين قدر حوصله دارم،مي تونم براي بچه خودم هم وقت بذارم يا نه!و يا فرقي نمي كنه براي همسرم.در اين مورد يه تست هايي هم از خودم گرفتم.شايد حوصله نوزاد رو نداشته باشم،اما حوصله بچه شش ماهه به بعد رو دارم.مثلاً دقت كردم ديدم كه خيلي براي خواهرزاده ام وقت مي زارم.حتي همين اميرمحمد.بعضي وقت ها كه با هم هستيم،بهمن مي گه برام داستان بگو.به تازگي هم به داستان هاي قرآني علاقه مند شده.منم براش داستان هايي پيرامون اخلاق و زندگي ائمه (ع) مي گم.اين موقع است كه احساس مي كنم براش يه عموي واقعي هستم،چون به حركاتش دقت مي كنم و احساس مي كنم كه روش خيلي تآثير گذاشتم.پس حتماً براي بچه خودم مي تونم وقت بزارم.

به خاطر اين پرسيدم كه وقتي آدم ها درگير زندگي و مسايل پيرامونش مي شن ممكنه كم حوصله تر بشن.

حتماً همينه كه شما گفتين.اما من اگه بخوام ازدواج كنم و پدر بشم قصد دارم يه مدتي با برنامه خداحافظي كنم.تا بچه ام به اون حد برسه كه شغل پدرش رو درك كنه.اين كار عشق منه.البته من عشق تصوير ندارم،ارتباط با بچه ها برام يه عشقه.با اين احساس مي تونم يه مدتي دوري عشقم رو تحمل كنم.

به شانس معتقدين؟چون شما سال ها در راديو حضور داشتين،اما يكباره با عموپورنگ به محبوبيت رسيدين.

بله خيلي معتقدم.شانسم خوب بوده.(با خنده)

حتي پدربزرگ ها و مادربزرگ ها شما رو با عموپورنگ مي شناسن.اين از چي نشآت مي گيره؟

بله.وقتي توي خيابون من رو مي بينن مي گن عموپورنگ.اما به خدا نمي دونم چرا!تقصير من نبود.تقصير آستينم بود!(با خنده)فقط مي دونم كه خودم بودم.اگه نقش بازي مي كردم اين ارتباط برقرار نمي شد.من توي خونواده هم،همين طوري ام.البته بگذريم از وقتي كه تلويزيون اومدم يه كم از فاميل فاصله گرفتم.من قبلاً صدبرابر اين كاراكتر،شيطون بودم.اما حالا تمام انرژي ام رو براي برنامه مي زارم.

نظر خونوادتون در مورد اجراي شما چيه؟

هيچ وقت من رو جدي نمي گيرن.مشكل من همينه.(با خنده)به خدا من آدم جدي هستم اما بيشتر وقت ها فكر مي كنن كه من هيچي رو جدي نمي گيرم.البته من بچه آخرم،براي همين مامانم هيچ وقت ناراحتم نمي كنه و دوستم داره.انتقاد هم كه مي كنه يه جوري نمي گه كه دلم بشكنه.مثلاً مي گه:داريوش قول داده بودي امروز يه كيلو ميوه بخري اما نخريدي.(با خنده)

تا به حال كسي از شما انتقاد كرده؟

بله.البته زياد اهميت نمي دم.يعني در مورد اونهايي كه درست باشه فكر مي كنم.اما مثلاً مي گن:«مرد به اين بزرگي بالا و پايين مي پره».منم مي گم:«شما با اين سن چرا برنامه كودك مي بيني؟».پيش خودش فكر نمي كنه كه من براي بچه ها دارم كار مي كنم.يا اينكه يه نفر بود كه مي گفت:«بچه ام عاشق عموپورنگ ولي من ازش بدم مي ياد».منم گفتم:«مگه دلخوشي تو بچه ات نيست.پس لااقل به خاطر بچه ات هم كه شده اين حرف رو نزن».البته همه اش انتقاد نيست ها.مردم خيلي بهم محبت دارن.ولي بالاخره توي صد نفر، يه نفر هم پيش مي ياد كه به من دهن كجي كنه.مثل چند روز پيش كه يه نفر از توي ماشين بهم دهن كجي كرد.منم بي جواب نذاشتم.(با خنده)

خواهرزاده ها و برادرزاده هاتون،عموپورنگ رو بيشتر دوست دارن يا خود شمارو؟

براي اونا عموپورنگ خيلي عاديه.بيشتر عمو داريوش رو مي شناسن.البته براي اينكه ازم حساب ببرن رفتارم يه كم باهاشون جديه.

يعني واقعاً از شما حساب مي برن؟

بله.البته خط كش برنمي دارم كه بزنمشون(با خنده)اما مي گم:«ديگه دوستت ندارم».همين يه جمله كافيه.مثلاً من يه خواهرزاده دارم كه كلاس اوله.يه هفته اي پيش ما بود.اگه خودنمايي نباشه،وقتي من نماز مي خوندم،اونم دوست داشت بخونه.منم تآكيد نمي كردم كه حتماً بايد نماز بخونه.بهش گفتم بد نيست وقتي كه قراره از كلاس سوم نماز بخونه،از حالا شروع كنه.يكي،دوبار همين خواهرزاده ام وقتي مي خواست ظرف ماست رو از توي يخچال بيرون بياره،از دستش افتاد.منم بهش گفتم:«همينه ديگه.دقت كه نمي كني اين طوري مي شه». بعد اون گفت:«من كه نماز مي خونم و دختر خوبي ام».منم گفتم:«دختر خوبي هستي اما اين كارت اشتباه بود.اگه تكرار بشه جلوي يه مهمون آبرومون مي ره».فقط با اين جملات سعي كردم كه ديگه اشتباهش رو تكرار نكنه.

با تنبيه كردن بچه ها موافقين؟

تنبيه و تشويق نيازه.اما با تنبيه بدني مخالفم.تنبيه و تشويق مثل سردي و گرميه.اگر سردي نباشه،گرمي معنا نداره و برعكس.ولي نه با چوب و تركه.فقط يه نگاه كافيه.مثل تنبيهي كه من در مورد اميرمحمد انجام مي دم.لزومي نداره كه توي جمع غرور بچه رو جريحه دار كني.فقط نگاه براش كافيه.يا اينكه با يه جمله توجيهش كني.مثل:«دستت درد نكنه.ما كه اهميت و ارزشي برات نداريم.اگه عموت بودم اين كارو نمي كردي.ديگه دوستت ندارم».

گفتين كه اميرمحمد رو هم تنبيه كردين.چطور؟!

يه بار توي برنامه اشتباه كرد و ديالوگ هايي رو گفت كه قرار نبود بگه و من دوست نداشتم.من بهش چيزي نگفتم.بعد از برنامه گفت:«عمو خوب بود؟».گفتم:«نمي دونم.خسته نباشي».چيزي نگفت تا اينكه رسيد خونه.مي دونستم داره دنبال علت اين كم توجهي من مي گرده.بعد كه رسيد گفت:«عمو بزار ببوسمت.قول مي دم ديگه اشتباه نكنم».

راستي چطور توي يه برنامه زنده به يه بچه اعتماد مي كنين؟

من اين ريسك رو خيلي وقته كه توي برنامه هام انجام مي دم.قبل از اميرمحمد،بچه هاي كوچك تري بودن كه مي اومدن توي برنامه.يادمه يه بار يه كوچولو رو آورديم.بعد گفتم:«تو مثلاً ماماني،من بچه ات».اونم خيلي خوب بازي مي كرد و حس گرفته بود.اصلاً دوربين ها رو فراموش كرده بود.قرار بود من جاي يه عروسك هم صحبت كنم.يه دفعه فهميد و مي خواست بگه كه صداي عروسك مال خودمه.اما من بدون اينكه برم جلو و دهانش رو بگيرم كه لو نده با يه ديالوگ از زبان عروسك،ذهنش رو به يه جاي ديگه منحرف كردم.حتي تلفن هاي برنامه هم يه جور ريسكه كه من توي برنامه ام دارم ولي با بچه ها جوري شوخي مي كنم كه چيزي كه من مي خوام بگن.خوبه همين جا بگم كه برخلاف بعضي برنامه ها،تلفن هاي ما اصلاً از قبل هماهنگ نشده.من اجازه مي دم كه بچه ها حرف هاشون رو بزنن اما در نهايت ادب.

بگين از «گل اي جان»چه خبر؟مدتيه كه ديگه ازش خبري نيست.

گل اي جان يه مدته كه محكوم شده.چون اميرمحمد توي برنامه اومده.البته قراره كه دوباره تلفني در خدمتش باشيم.

«گل اي جان»ايده چه كسي بود؟

«گل اي جان»شخصيتي بود كه من دوست داشتم توي برنامه باشه.چون بچه ها هم خيلي دوستش دارن.اگه دقت كنين مي بينين كه بچه ها چطور تونستن با يه صدا ارتباط برقرار كنن.ما يه ارتباط چند دقيقه اي باهاش داشتيم اما به قدري بچه ها دوستش دارن كه از وقتي رفته مي پرسن كجاست!؟فكر مي كنم محبوبيتش از پورنگ بيشتر شده.

براي من جالبه كه بدونم شما در كودكي تون هم ،اين قدر شيطون و اكتيو بودين!؟

شايد خيلي ها دوست داشته باشن از كودكي من بدونن.براي همين مي گم كه من بچه فوق العاده خجالتي بودم.نمي دونم چه بلايي سرم اومد كه اين اتفاق افتاد(با خنده)خيلي خجالتي و محجوب بودم.يادمه انشاء هاي خاصي مي نوشتم.بيشتر قصه هاي رمانتيك و عاطفي رو دوست داشتم.دلم مي خواست در تئاتر مدرسه عضو بشم اما خجالت مي كشيدم.يادمه يه متن نوشته بودم و داشتم سر صف مي خوندم،دست و پام داشت مي لرزيد.

پس شيطنت نمي كردين؟

توي خونه بيشتر شيطنت مي كردم تا توي مدرسه.يادمه مي خواستم بالون درست كنم.چند تا بادكنك رو به يه سبد بستم.بعد رفتم توي بالكن و نشستم توي سبد.اما سبد بلند نشد.خودم رو تكون تكون رسوندم لبه ي بالكن.اما يه دفعه افتادم پايين و سر و كله ام رو زخمي كردم.يا اينكه ديده بودم مادرم يه قوري خريده كه المنت داره.فكر مي كردم سيمش رو بزني به برق و يه طرفش هم توي آب باشه روشن مي شه.براي همين يه كاسه آب كردم و يه سرش رو هم زدم به برق.هيچ كس خونه نبود.خدا خيلي دوستم داشت وگرنه الان عموپورنگي وجود نداشت.

چه اسباب بازي هايي داشتين؟

بادبادك،ماشين،يه دوچرخه ام داشتم كه برادرم برام خريده بود.خيلي دوستش داشتم.

 

 

                        

 
 

شنبه پنجم خرداد 1386

عموپورنگ و كودكي بازيافته

آیا تاکنون اندیشیده اید که چرا می گویند فیلسوف به کودکان شباهت دارد؟ و گرفتم که شباهت دارد چه تاثیری خواهد داشت در فلسفه ورزی اش  ، چه دردی دوا خواهد کرد وچه خواهد شد؟

شباهت دوچیز باهم  لازمه اش اینست که بین آن دو "وجه شبه"  وجود داشته باشد. وجه شبه فیلسوف با کودکان را می توانیم در این چند گزاره ترسیم نماییم:

 اول. حیات و جلوه های ان برای کودکان همیشه تازگی دارد. آنان به قالب هاي فکر و عمل عادت نکرده اند لذا هيچ گاه به حيات و جلوه هاي زيباي آن عادت نخواهند کرد. کانت گفته بود: بايد مانع از آن شد که کودک به چيزي خو بگيرد(  کانت -تعليم و تربيت - ترجمه غلامحسين شکوهي - انتشارات دانشگاه تهران 1374). مسائل فلسفه  درست به همين نحو زنده اند و فيلسوفان چون به حيات و جلوه هاي آن خو نگرفته اند  پديده هارا با طراوت و تازگي اوليه اش مي نگرند و قادرند برسند به درک پديده هاي نو.

دوم.  کودکان در باورها وبرخوردهايشان  بي شيله پيله اند،  بي هيچ گونه رعايت قوانين رسمي و بي اينکه هنجارمندشده و الگوي رفتاري خاصي داشته باشند درست مثل شباني که در گفتگوي با خداي خويش هيچ آدابي و ترتيبي نجسته بود و فيلسوفان با همين ويژگي نه تنها در تنگه محافظه کاري و پذيرش باورها و رسوم  نمانده  بلکه دگرانديشي ،  نقد و به چالش گرفتن خصلت آنهاست.

سوم.  صداقت و بي ريايي در کودکان موج مي زند  در نظرهايشان  ،دربيان احساسات و در برخوردها. فيلسوف نيز به کسي مي گوييم که ديدگاههايش را صادقانه و روراست به زبان بياورد تا چه قبول افتد و ..

چهارم.  کودکان پرسش گرند و کنجکاو و از هرچه سر در نياورند مي پرسند تا بدانند که چيست   ،چرا و چگونه؟  به همين گونه  فيلسوفان ذهن هاي پرمسئله دارند . شک و پرسش ذره بين هايي است که هميشه در دست هايشان خواهي ديد.

پنجم.  کودکان ايده آل گرايند  ، در جستجوي کمال مطلوب خويش و سوالي که بزرگ تر ها هميشه خوش دارند از آنان بپرسند اينست که دوست داري در آينده چه کاره بشوي؟ فيلسوفان به همين منوال ايده ال گرايند و آرمان هايشان حقيقت است  ،معرفت است  ،عدالت است و ديگر چيزها.

 با اين همه ما کودکي خويش را چه به دست خويش چه با مباشرت ديگران  مي کشيم و به بند مي کشيم. از ما انساني به دست مي آيد که ديگران خواسته اند و نه خود ما. آنچه از جلوه هاي کودکي داشته ايم همگي در گذر زمان و با جور زمانه فراموش شده و از دست مي رود. راه به خود آمدن   بازگشت به کودکي است و فيلسوف شدن دقيقا يعني کشف دوباره کودکي مان  با همه مظاهرش. نيچه مي گويد : پختگي مرد يعني بازيافتن جديتي که در کودکي به هنگام بازي داشته است(نيچه و گزين گويه هايش - ترجمه پريسا رضايي و رضا نجفي - مرواريد - تهران - 1381)

عمو پورنگ که کودکي از ياد رفته و از دست رفته ما را به تصوير مي کشد و مي کشاندمان تا فضاي عالم بچگي ها  ، نه تنها کودکان که بزرگ ترها را همراه خود کرده است به اين دليل که مظهر" کودکي بازيافته" است. پورنگ اگر توانسته موفقيت به دست بياورد  ازاين رو نيست که با زبان بچه ها سخن مي گويد  ،ازاين روست که خودش  کودک درون خويش را پيدا کرده و به نمايش گذاشته است. اين کودکي بازيافته مطلوب همه است از کوچک ترها و بزرگ ترها.

پورنگ با سادگي  ،با صميميت ،  باايجاد شادي  و با شوخي هاي قافيه دار ،خود را از مجريان ديگر  که برخوردهايشان بسته و رسمي است جدا کرده است البته بگويم که ايراد جدي سيماي کودک  اينست که آموزش معلومات است نه آموزش تفکر. "برنامه کودک "مي بايد هم انديشه ها را بياموزد هم انديشيدن را.

القصه  کودکي بازيافته عمو پورنگ به حدي برايم جذاب بوده که بعدازظهرها با شروع سيماي کودک  احساس مي کنم کودکي ام برگشته است و دقايقي چند  قادرم به دنياي کودکي خويش نگريسته و حضورش را بیابم. عمو  پورنگ در س شفاي کودک دروني است   ، درس دوباره خواني ارزش هاي فراموش شده  و درس حل کردن مسئله اي که شاعر گفته است: "زمانه کودکي هاي مرا خط زد ولي ماندي   -  تو چون دلشوره شبهاي سخت امتحان با من..."

منبع:http://mastaneh3.blogfa.com/

عمو و امیر در کیش البته نمی دونم مال چه زمانی هست:

                    

TinyPic image

 

                                TinyPic image            TinyPic image

         

TinyPic image

TinyPic image

 

              

TinyPic image

TinyPic image

چندتا هم پوستر قشنگ:

http://i19.tinypic.com/6fz7h9g.jpg

http://i13.tinypic.com/67xw6c0.jpg

http://i9.tinypic.com/61nkls5.jpg

 

TinyPic image

TinyPic image

راستی بچه ها سایت عمو هم یک ساله شد هورااااااااااااااااااااااااا کوچولو تولدتو بهت تبریک می گم و امیدوارم که روز به روز قشنگتر و بهتر از قبل بشی.

      

TinyPic image

 

          TinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic image

 

 

 
 

چهارشنبه دوم خرداد 1386

مجله شهرزاد

یک دست لباس خوشکل در کلاس اول از معلم جایزه گرفتم.لباس را خیلی دوست داشتم و به نظرم خیلی قشنگ می آمد ولی بعداْ فهمیدم که مادرم لباس را خریده و معلم به من هدیه داده بود.

 بچگی هام خیلی لباس دوست داشتم. از لباس های رنگی و جیغ خیلی خوشم می آمد که مادرم سعی می کرد برایم بخرد.

الان سعی می کنم وقتی برای بچه ها هدیه می خرم طبق سلیقه و علایق خودشان باشد و به علاوه جنبه ی آموزشی هم داشته باشد. به طور مثال برای دختر خواهرم از عربستان CD آورده ام که آموزش قرآن است با اسباب بازی و عروسک و سعی می کنم لوازم التحریر و ماژیک و مداد رنگی وسایل دیگری که بچه ها دوست دارند برایشان بگیرم.

نوع برنامه ی عموپورنگ از جنس Talkshow است،يعني مجري فقط به اعلام برنامه يا جذب مخاطب نمي پردازد بلكه خودش جزئي از برنامه است.گر چه عموپورنگ از الگوهاي رايج Talkshow  در تلویزیون های اروپایی بهره می گیرد،اما توانایی او در بومی کردن نوع اجرا باعث شده که موقعیت چشمگیری نصیب او شود.توجه تهیه کننده به نیاز مخاطب کودک،یعنی مواردی چون،ریتم تند و رنگ و استفاده زیاد از موسیقی و طنز و حضور مدام مجری سبب شده که کودکان علاقه ی زیادی به این شخصیت پیدا کنند.

TinyPic image

               

 
 

سه شنبه یکم خرداد 1386

گزیده سخنان داریوش فرضیایی_مجری تلویزیون

با اجازه ی نسیم گلم:

در سفر حج بودم داشتم فكر مي كردم كه چگونه از اين سفر و از اين مكان ، الهام بگيرم ، تجربه بگيرم و با دستي پر   براي بچه‌ها برگردم ، خيلي خوشحال شدم که اين حضور نصيب من شد ، در كنار دوستان ديگر كه هنرمندان عزيزي بودند و هريك جايگاه خاصي در عالم هنر داشتند و از چهره‌هاي معروف و دوست‌داشتني و متعهد جامعه هنري ما بودند ، بنده به اين فكر افتادم و به اين فكر مي كردم كه بچه‌ها چون ضمير پاكي دارند و قدرت يادگيري بسيار فراواني دارند پرداختن به مقوله حج و رفتن به خانه خدا هم خيلي مهم هست و هم حساس ، لذا بايد با يك مديريت قوي و يك برنامه ريزي بسيار خوب ، يك نگارش و تحقيق خوب ، یک سناريوي قوي براي بچه‌ها كار كرد. 

 من فكر مي‌كردم آنجا ديگه بچه‌اي وجود ندارد چون معمولاً تو سفر حج بچه‌ها نيستند ، راحت هستيم و مي‌توانيم زيارت و كارهاي ديني مان را خوب انجام بدهيم ، دوستان و هنرمنداني كه با ما بودند بر اين ادعاي بنده مهر تأييد می زدند و جالب بود که پدربزرگها و مادربزرگها بيشتر در چادرهاي ما مي‌آمدند ، مي گفتم شما چرا ؟ مي گفتند : عمو پورنگ ! اگر آمدي اينجا به خاطر دعاي خير بچه‌هاست ، من هم با تمام افتخار و با تمام خلوص نيت مي‌گويم اگر خدا من را طلبيد فقط بخاطر بچه ها بوده كه يك تلنگري به من بزند ، حواست باشه در جايگاهي كه هستي ، بسيار خطير و بسيار حساس است ، با بچه‌هايي داري كار مي كني كه در آينده يك فرد بالغ در جامعه هستند و قرار است براي جامعه تصميم‌گيري بكنند

بچه‌ها را بايد با شيريني و حلاوت اين قضيه از آن راهي كه مي‌شود گفت روانشناسي ، آشنا كرد و به مسائل مذهبي دعوت كرد ، من خودم به شخصه اين را از دوستان الهام گرفتم بعنوان يك شاگرد سعي كردم كه غير مستقيم بچه‌ها را به مسائل مذهبي دعوت كنم مثلاً اگر از دختري بپرسي چادر نمازت چه رنگيه؟ - نگفتي چادر نماز داري ؟ - گفتي چه رنگيه ؟ ولي اگر بگوییم تو خونتون چادر نماز داري ؟ احساس مي‌كنم يك مقدار مستقيم گويي شده است

جالب است كه بيشترين دريافتهاي عمو پورنگ يا همان داريوش فرضيايي -  كه خدمتگزار بچه‌ها و شماست - در قالب هديه جانماز ، يا تسبيح و يا سجاده بوده که تا الان بالغ بر 120 سجاده برايم فرستادند.

وقتي ما خدمت مقام معظم رهبري رفتيم يك قسمت از بيانات ايشان كه هميشه تو ذهن من هست (همه اش كه بود ولي اين قسمت را بيشتر تأكيد مي كنم) ايشان تأكيد داشتند كه ، نمي‌خواهد شما به طور مستقيم صحبت بكنيد ، بچه‌هاي ما را با شادي ، با شادي ئی  كه سازنده هست به اين سمت ببريد ، لزومي ندارد همه چيز را مستقيم بگوييد و بچه‌ها پس بزنند ، شما خيلي راحت مي توانيد غير مستقيم با آن فضاي شادي كه فراهم مي كنيد بچه‌ها را به اين قضيه دعوت بكنيد ، وقتي آمدم توي خانه و راجع به صحبتهاي حضرت آقا فكر مي كردم ياد همان سجاده‌ها افتادم و اینکه من هيچ وقت مستقیم نگفتم كسي نماز بخواند ولي چرا هديه براي ما سجاده مي‌آيد بايد بنشينيم و راجع به این موضوع خيلي فكر بكنيم که چرا براي گروه كودك براي برنامه عمو پورنگ اينقدر تسبيح مي آيد؟ و بعضي تسبيح‌ها متبرك شده به مرقد امام حسين (ع) هست که برايم فرستادند، بعضي ها خاك تربت كربلا برايم مي‌فرستند خوب بايد يك مقدار فكر كرد كه بچه‌هاي ما ، آن روحيه معنوي و مذهبي را دارند فقط نياز هست كه با آنها به نوعي و به گونه‌اي برخورد و رفتار شود كه اينها بيشتر بپذيرند و علاق‌مند تر شوند .فكر مي كنم شايد چون من در حد همين اجراي خودم تخصص داشته باشم ولي نياز داريم به يك فكر بسيار بلند و به عبارتي تحقيقي بسيار خوب و يك كار روانشناسي تربيتي ، كارشناسي كه بچه‌ها را بتواند به اين سمت سوق بدهد ، من هم با كمال وجود ، به اتفاق بچه‌هاي گروه ، هر پيشنهاد و هر راهنمايي در اين زمينه بشود مي پذيرم.

انشاءا تا زماني كه رمق در وجود ما هست بتوانيم خدمتگذار بچه‌ها باشيم.

یه عکس هم با اجازه ی شیما جون می ذارم:

                           

 
 

Weblog Themes By Pars Theme