نمي دونم حوصله ي بچه ي خودم رو دارم يا نه؟
به خاطر درخواست هاي مكرر شما خوانندگان محترم و پيگيري بي وقفه ما،سرانجام داريوش فرضيايي دعوت راه زندگي را پذيرفت و ساعتي را هر چند كوتاه اما خاطره انگيز به ما و شما اختصاص داد و ميهمان راه زندگي شد.با همان شيريني و شيطنتي كه از وي سراغ داريم.اين شما و اين هم عموپورنگ دوست داشتني شما:
برامون بگين چه خبر؟كجا هستين؟چه مي كنين؟
خبر سلامتي.خدمت شما عرض كنم كه مشغول همون اجراي برنامه كودك هستم،البته در كنار اميرمحمد،ولي با فضاي كار در تابستون.بعد هم مشغول خوندن روزنامه و يه كم تفريحم.البته تفريح كاري.همه به كار مي گن كار،اما من مي گم تفريح.يك وقفه يك ماه و نيم داشتيم چون مي خواستيم خودمون رو آماده كنيم تا بهتر توي برنامه بيايم،تجديد قوا كنيم و با انرژي بيشتري در خدمت بينندگان و خوانندگان عزيز شما باشيم.سرودهاي جديد هم ضبط كرديم كه داره به نوبت پخش ميشه.
راستي چه طور شد كه اميرمحمد هم وارد برنامه شد؟
يكي از دوستان،اميرمحمد رو به تهيه كننده معرفي كرد.بعد همگي با مشورتي كه با هم كرديم تصميم گرفتيم ازش تست بگيريم.(ببخشيد با اجازه ي شما من يه سيب بردارم...راستي شسته شده است؟)(با خنده)
بله،شسته است.خوب مي گفتين...
ما پخش جام جم داشتيم.يكي،دو هفته اميرمحمد براي امتحان به جام جم اومد.ديديم كه جواب مي ده.آورديمش شبكه يك.اول،كاراكترش نامفهوم بود اما با گذشت زمان جا افتاد.من قلباً اميرمحمد رو دوست دارم،چون احساس مي كنم كه يه پورنگ در ابعاد كوچيكتره.واقعاً وقتي فلاش بك مي زنم به گذشته ام،مي بينم همون شيطنت هاي من رو داره.بچه خوب و با استعداديه.خانم پاكروان،نويسنده مون هم خيلي تلاش مي كنن كه به اين كاراكتر،شخصيت بدن.در كل همه تلاش مي كنن.در ضمن ما زياد،تمرين نمي كنيم.فقط براي هر قسمت يه نشست كوتاه داريم.با اين حال اميرمحمد اين قابليت رو داره كه راجع به موضوعات،خوب موضوع پروري كنه.بنابراين نيازي به حفظ كردن ديالوگ هاي آن چناني نداره.
خوب...برامون بگين كه عموپورنگ تا كي مي خواد توي دنياي كودكي بچه ها زندگي كنه؟نمي خواد بزرگ بشه؟
تا زماني كه احساس كنم،كودكي درونم رو فراموش نكردم.شايد چين و چروكي روي پيشوني و گوشه چشمام به وجود بياد،اما اگه اين چين و چروك توي قلبم نباشه،مي تونم همين طوري بمونم.پيرمرد هم كه بشم،مي شم بابابزرگ پورنگ.براي اون موقع هم نقشه كشيدم.مي خوام يه پيرمرد شيطون و فعال باشم.البته اگه تا اون موقع زنده باشم.با توجه به آلودگي هوا و ميوه نشسته!(با خنده).در هر صورت چيزي كه براي من مهمه اينه كه نهايت استفاده رو از زمان ببرم براي اينكه بتونم يه ارتباطي صميمي با بچه ها برقرار كنم از سوي ديگه،بچه ها يه خاطره خوبي از من داشته باشن و مثل خاطره كلاس اول كه هميشه براي آدم شيرينه،خاطره عموپورنگ هم شيرين باشه و بچه ها وقتي بزرگ شدن به ياد من شاد بشن.
براي خلق شخصيت عموپورنگ،الگويي هم در خانواده يا دوستان داشتين؟
نه،خودم ذاتاً اين جوري هستم.نگاه نكنين كه بعضي وقت ها جدي ام و پشت تلفن مي گم باهاتون مصاحبه نمي كنم!(با خنده)
حالا چرا مصاحبه نمي كردين و ما رو اذيت مي كردين؟
آخه وقتي از كنار دكه رد مي شم البته دكه ساندويچ فروشي نه ها،دكه روزنامه فروشي(با خنده)نگاه مي كنم،مي بينم همه هنرمندان هستن ولي من دوست دارم كه در حاشيه زندگي كنم.
يعني دنبال حاشيه هستين؟
آره.البته من براي اهالي مطبوعات و قلمشون احترام قائلم.اما دوست دارم توي حاشيه زندگي كنم.كماكان كه آخر هم اين كارو مي كنم.دوست دارم يه جايي مثل اين منظره زيبا(اشاره به تابلويي كه روي ديوار نصب شده)كه روبرومه،زمان پيريم برم توي يه كلبه زندگي كنم.

عموپورنگ هميشه اين قدر شاد و پرانرژيه يا اينكه تا به حال كسي غم و ناراحتيش رو هم ديده؟
اگه بگم ناراحت نمي شم كه دروغ گفتم.مثلاً در فوت برادرم با اينكه خيلي غمگين بودم اما خويشتن داري كردم و اجازه ندادم كسي اش هام رو ببينه.هميشه سعي كردم حتي توي ناراحتي ام هم ظاهرم رو حفظ كنم.اما منم بعضي وقت ها دلم مي گيره و مثل بقيه آدم ها بي حوصله مي شم.ولي مجبورم كه به مطالعه كتاب و ذكر دعا پناه ببرم.چون هر جا كه بخوام برم و تنها باشم نمي شه.
بگذريم...عموپورنگ كي قراره ازدواج كنه و خودش پدر بشه؟
همه چي قراره،اگه اتفاق بيوفته.چون كسي سرقرار نمي ياد!(با خنده)
فكر مي كنين با اين شناختي كه از بچه ها پيدا كردين،در آينده بتونين پدر خوبي باشين؟
خيلي سؤال خوبيه.بعضي وقت ها خودم به اين موضوع فكر مي كنم كه اين قدر حوصله دارم،مي تونم براي بچه خودم هم وقت بذارم يا نه!و يا فرقي نمي كنه براي همسرم.در اين مورد يه تست هايي هم از خودم گرفتم.شايد حوصله نوزاد رو نداشته باشم،اما حوصله بچه شش ماهه به بعد رو دارم.مثلاً دقت كردم ديدم كه خيلي براي خواهرزاده ام وقت مي زارم.حتي همين اميرمحمد.بعضي وقت ها كه با هم هستيم،بهمن مي گه برام داستان بگو.به تازگي هم به داستان هاي قرآني علاقه مند شده.منم براش داستان هايي پيرامون اخلاق و زندگي ائمه (ع) مي گم.اين موقع است كه احساس مي كنم براش يه عموي واقعي هستم،چون به حركاتش دقت مي كنم و احساس مي كنم كه روش خيلي تآثير گذاشتم.پس حتماً براي بچه خودم مي تونم وقت بزارم.
به خاطر اين پرسيدم كه وقتي آدم ها درگير زندگي و مسايل پيرامونش مي شن ممكنه كم حوصله تر بشن.
حتماً همينه كه شما گفتين.اما من اگه بخوام ازدواج كنم و پدر بشم قصد دارم يه مدتي با برنامه خداحافظي كنم.تا بچه ام به اون حد برسه كه شغل پدرش رو درك كنه.اين كار عشق منه.البته من عشق تصوير ندارم،ارتباط با بچه ها برام يه عشقه.با اين احساس مي تونم يه مدتي دوري عشقم رو تحمل كنم.
به شانس معتقدين؟چون شما سال ها در راديو حضور داشتين،اما يكباره با عموپورنگ به محبوبيت رسيدين.
بله خيلي معتقدم.شانسم خوب بوده.(با خنده)
حتي پدربزرگ ها و مادربزرگ ها شما رو با عموپورنگ مي شناسن.اين از چي نشآت مي گيره؟
بله.وقتي توي خيابون من رو مي بينن مي گن عموپورنگ.اما به خدا نمي دونم چرا!تقصير من نبود.تقصير آستينم بود!(با خنده)فقط مي دونم كه خودم بودم.اگه نقش بازي مي كردم اين ارتباط برقرار نمي شد.من توي خونواده هم،همين طوري ام.البته بگذريم از وقتي كه تلويزيون اومدم يه كم از فاميل فاصله گرفتم.من قبلاً صدبرابر اين كاراكتر،شيطون بودم.اما حالا تمام انرژي ام رو براي برنامه مي زارم.
نظر خونوادتون در مورد اجراي شما چيه؟
هيچ وقت من رو جدي نمي گيرن.مشكل من همينه.(با خنده)به خدا من آدم جدي هستم اما بيشتر وقت ها فكر مي كنن كه من هيچي رو جدي نمي گيرم.البته من بچه آخرم،براي همين مامانم هيچ وقت ناراحتم نمي كنه و دوستم داره.انتقاد هم كه مي كنه يه جوري نمي گه كه دلم بشكنه.مثلاً مي گه:داريوش قول داده بودي امروز يه كيلو ميوه بخري اما نخريدي.(با خنده)
تا به حال كسي از شما انتقاد كرده؟
بله.البته زياد اهميت نمي دم.يعني در مورد اونهايي كه درست باشه فكر مي كنم.اما مثلاً مي گن:«مرد به اين بزرگي بالا و پايين مي پره».منم مي گم:«شما با اين سن چرا برنامه كودك مي بيني؟».پيش خودش فكر نمي كنه كه من براي بچه ها دارم كار مي كنم.يا اينكه يه نفر بود كه مي گفت:«بچه ام عاشق عموپورنگ ولي من ازش بدم مي ياد».منم گفتم:«مگه دلخوشي تو بچه ات نيست.پس لااقل به خاطر بچه ات هم كه شده اين حرف رو نزن».البته همه اش انتقاد نيست ها.مردم خيلي بهم محبت دارن.ولي بالاخره توي صد نفر، يه نفر هم پيش مي ياد كه به من دهن كجي كنه.مثل چند روز پيش كه يه نفر از توي ماشين بهم دهن كجي كرد.منم بي جواب نذاشتم.(با خنده)
خواهرزاده ها و برادرزاده هاتون،عموپورنگ رو بيشتر دوست دارن يا خود شمارو؟
براي اونا عموپورنگ خيلي عاديه.بيشتر عمو داريوش رو مي شناسن.البته براي اينكه ازم حساب ببرن رفتارم يه كم باهاشون جديه.
يعني واقعاً از شما حساب مي برن؟
بله.البته خط كش برنمي دارم كه بزنمشون(با خنده)اما مي گم:«ديگه دوستت ندارم».همين يه جمله كافيه.مثلاً من يه خواهرزاده دارم كه كلاس اوله.يه هفته اي پيش ما بود.اگه خودنمايي نباشه،وقتي من نماز مي خوندم،اونم دوست داشت بخونه.منم تآكيد نمي كردم كه حتماً بايد نماز بخونه.بهش گفتم بد نيست وقتي كه قراره از كلاس سوم نماز بخونه،از حالا شروع كنه.يكي،دوبار همين خواهرزاده ام وقتي مي خواست ظرف ماست رو از توي يخچال بيرون بياره،از دستش افتاد.منم بهش گفتم:«همينه ديگه.دقت كه نمي كني اين طوري مي شه». بعد اون گفت:«من كه نماز مي خونم و دختر خوبي ام».منم گفتم:«دختر خوبي هستي اما اين كارت اشتباه بود.اگه تكرار بشه جلوي يه مهمون آبرومون مي ره».فقط با اين جملات سعي كردم كه ديگه اشتباهش رو تكرار نكنه.
با تنبيه كردن بچه ها موافقين؟
تنبيه و تشويق نيازه.اما با تنبيه بدني مخالفم.تنبيه و تشويق مثل سردي و گرميه.اگر سردي نباشه،گرمي معنا نداره و برعكس.ولي نه با چوب و تركه.فقط يه نگاه كافيه.مثل تنبيهي كه من در مورد اميرمحمد انجام مي دم.لزومي نداره كه توي جمع غرور بچه رو جريحه دار كني.فقط نگاه براش كافيه.يا اينكه با يه جمله توجيهش كني.مثل:«دستت درد نكنه.ما كه اهميت و ارزشي برات نداريم.اگه عموت بودم اين كارو نمي كردي.ديگه دوستت ندارم».
گفتين كه اميرمحمد رو هم تنبيه كردين.چطور؟!
يه بار توي برنامه اشتباه كرد و ديالوگ هايي رو گفت كه قرار نبود بگه و من دوست نداشتم.من بهش چيزي نگفتم.بعد از برنامه گفت:«عمو خوب بود؟».گفتم:«نمي دونم.خسته نباشي».چيزي نگفت تا اينكه رسيد خونه.مي دونستم داره دنبال علت اين كم توجهي من مي گرده.بعد كه رسيد گفت:«عمو بزار ببوسمت.قول مي دم ديگه اشتباه نكنم».
راستي چطور توي يه برنامه زنده به يه بچه اعتماد مي كنين؟
من اين ريسك رو خيلي وقته كه توي برنامه هام انجام مي دم.قبل از اميرمحمد،بچه هاي كوچك تري بودن كه مي اومدن توي برنامه.يادمه يه بار يه كوچولو رو آورديم.بعد گفتم:«تو مثلاً ماماني،من بچه ات».اونم خيلي خوب بازي مي كرد و حس گرفته بود.اصلاً دوربين ها رو فراموش كرده بود.قرار بود من جاي يه عروسك هم صحبت كنم.يه دفعه فهميد و مي خواست بگه كه صداي عروسك مال خودمه.اما من بدون اينكه برم جلو و دهانش رو بگيرم كه لو نده با يه ديالوگ از زبان عروسك،ذهنش رو به يه جاي ديگه منحرف كردم.حتي تلفن هاي برنامه هم يه جور ريسكه كه من توي برنامه ام دارم ولي با بچه ها جوري شوخي مي كنم كه چيزي كه من مي خوام بگن.خوبه همين جا بگم كه برخلاف بعضي برنامه ها،تلفن هاي ما اصلاً از قبل هماهنگ نشده.من اجازه مي دم كه بچه ها حرف هاشون رو بزنن اما در نهايت ادب.
بگين از «گل اي جان»چه خبر؟مدتيه كه ديگه ازش خبري نيست.
گل اي جان يه مدته كه محكوم شده.چون اميرمحمد توي برنامه اومده.البته قراره كه دوباره تلفني در خدمتش باشيم.
«گل اي جان»ايده چه كسي بود؟
«گل اي جان»شخصيتي بود كه من دوست داشتم توي برنامه باشه.چون بچه ها هم خيلي دوستش دارن.اگه دقت كنين مي بينين كه بچه ها چطور تونستن با يه صدا ارتباط برقرار كنن.ما يه ارتباط چند دقيقه اي باهاش داشتيم اما به قدري بچه ها دوستش دارن كه از وقتي رفته مي پرسن كجاست!؟فكر مي كنم محبوبيتش از پورنگ بيشتر شده.
براي من جالبه كه بدونم شما در كودكي تون هم ،اين قدر شيطون و اكتيو بودين!؟
شايد خيلي ها دوست داشته باشن از كودكي من بدونن.براي همين مي گم كه من بچه فوق العاده خجالتي بودم.نمي دونم چه بلايي سرم اومد كه اين اتفاق افتاد(با خنده)خيلي خجالتي و محجوب بودم.يادمه انشاء هاي خاصي مي نوشتم.بيشتر قصه هاي رمانتيك و عاطفي رو دوست داشتم.دلم مي خواست در تئاتر مدرسه عضو بشم اما خجالت مي كشيدم.يادمه يه متن نوشته بودم و داشتم سر صف مي خوندم،دست و پام داشت مي لرزيد.
پس شيطنت نمي كردين؟
توي خونه بيشتر شيطنت مي كردم تا توي مدرسه.يادمه مي خواستم بالون درست كنم.چند تا بادكنك رو به يه سبد بستم.بعد رفتم توي بالكن و نشستم توي سبد.اما سبد بلند نشد.خودم رو تكون تكون رسوندم لبه ي بالكن.اما يه دفعه افتادم پايين و سر و كله ام رو زخمي كردم.يا اينكه ديده بودم مادرم يه قوري خريده كه المنت داره.فكر مي كردم سيمش رو بزني به برق و يه طرفش هم توي آب باشه روشن مي شه.براي همين يه كاسه آب كردم و يه سرش رو هم زدم به برق.هيچ كس خونه نبود.خدا خيلي دوستم داشت وگرنه الان عموپورنگي وجود نداشت.
چه اسباب بازي هايي داشتين؟
بادبادك،ماشين،يه دوچرخه ام داشتم كه برادرم برام خريده بود.خيلي دوستش داشتم.
